الشيخ المفيد ( مترجم : موسوى مجاب )

29

الإرشاد ( فارسى )

نموده و برگشت . پس امير مؤمنان عليه السّلام او را خواند و از او پيمان گرفت و بر وى تأكيد كرد كه خيانت و پيمان‌شكنى نكند . ابن ملجم رفت و حضرت امير عليه السّلام مؤمنان دوباره او را فرا خواند و از او پيمان گرفت مبنى بر اينكه خيانت و پيمان‌شكنى نكند ، او نيز قبول نمود و رفت . پس باز هم حضرت امير مؤمنان عليه السّلام براى بار سوم او را خوانده و از او پيمان گرفت تا خيانت و پيمان‌شكنى نكند . ابن ملجم گفت : اى امير مؤمنان ! به خدا سوگند كه من نديدم با فردى به جز من چنين كارى را انجام دهى . امير مؤمنان عليه السّلام فرمود : أريد حباءه و يريد قتلي * عذيرك من خليلك من مراد « 1 » برو - اى پسر ملجم - كه به خدا سوگند گمان نمىكنم به آنچه گفتى وفادار بمانى . * و جعفر بن سليمان ضبعى ، از معلّى بن زياد روايت نمود كه : عبد الرحمن بن ملجم - كه لعنت خدا بر او باد - نزد امير مؤمنان عليه السّلام آمد و گفت : اى امير مؤمنان ! مرا حمل كن ( مركبى به من بده ) . امير مؤمنان عليه السّلام در او نگريست و به او فرمود : تو عبد الرحمن بن ملجم مرادى هستى ؟ گفت : آرى . فرمود : تو عبد الرحمن بن ملجم مرادى هستى ؟ گفت : آرى . فرمود : اى غزوان ! او را بر اشقر « 2 » سوار كن . پس اسب اشقرى آورد و ابن ملجم مرادى بر آن سوار شد و افسار آن را به دست گرفت و رفت ، هنگامى كه رفت امير مؤمنان عليه السّلام فرمود : اريد حباءه و يريد قتلي * عذيرك من خليلك من مراد گفت : پس وقتى كه آن نقشهء شوم را پياده ساخت و ضربه را بر حضرت امير مؤمنان عليه السّلام

--> ( 1 ) . نيكى كردن به او را مىخواهم در حالى كه او قتل مرا مىجويد ، از دوستانت كسى را بياور كه عذر تو را در اين منظور بپذيرد . ( 2 ) . اشقر : رنگى است كه از زرد و قرمز گرفته مىشود .